یکی شدن مایکی شدن ما، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
مامان خانممامان خانم، تا این لحظه: 32 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
باباجونباباجون، تا این لحظه: 38 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
 مطهره خانم مطهره خانم ، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

*دردانه قلبم*

غمبار ترین روزهای زندگی1

1393/7/19 9:38
نویسنده : مامان
500 بازدید
اشتراک گذاری

میوه دلم رو نچیده ازدست دادم 

سلام فرشته آسمونی مامان از اون روزی که تنهام گذاشتی 14 روز میگذره.فردای اون روزی که آخرین پست با تو بودن رو نوشتم یکشنبه 6مهر ساعت 4عصر رفتم سونو ان تی با مادرجون اینقدر آب خورده بودم که تخمل نشستن رو نداشتم با اینکه نفر اول بودم ی ربعی منتظر شدم رفتم تو روی تخت خوابیدم دکترش هم خانم بود ی مشت آجیل از توکیفش درآورد و شروع کرد به خوردن.ازم پرسید که لکه بینی دارم گفتم نه اوایل داشتم که خوب شدم یهو باکمال خونسردی و دهن پر گفت بچه ات نیست گفتم چی گفت نیست مرده منم دیگه حال خودم نفهمیدم زدم زیر گریه بلند بلند گریه میکردم گفتم چطور ممکنه گفت بخاطر اختلالات کروموزومیه و از این چرندیات.بعدم باحالت داد گفت گریه نکن تو حالا جوونی .منم جلوی خودم نمیتونستم بگیرم داد زد گریه نکن و گرنه نمیتونم سونوت کنم.صدای گریه ام رفته بود بیرون مادرجون شنیده بود و تو دلش غوغا.وقتی اومدم بیرون چشام پر اشک و با دست به دیوار تکیه دادم کمرم شکسته بود.میخواستم آنچنان دادی بزنم که عالم پر کنه .مادر جون اوم پیشم میپرسید چی شد داری نگرانم میکنی گفتم میگن که بچم مرده دیگه نتونستم تاب بیارم رفتم بالا تو ماشین نشستم و زار زار گریه کردم دایی هادی باباجونم بودن اونام اشک تو چشاشون بود مادرجون جوابش گرفت  رفتیم مطب دکترکه نشونش بدیم منشی گفت امروز خانم دکتر نمیاد منم که دیگه اعصابم خرابتر شد رفتیم به ی ماما نشون دادیم گفت قلبش تشکیل نشده 2 هفته صبر کن اصلا قلب کوچولو شما داشت میتپید اما از تپش ایستاده بود و شما ی ماهی رو تو دل مامان فرشته شده بودی مادرجون منو رسوندن خونه و رفتن نیاسر که به نماز برسن منم تنها بودم بابایی هم سر کار مدام زنگ میزد وقتی خبر بهش دادم گفت شوخی میکنی گفتم نه ولله گوشی دادم مادر جون باهاش حرف زد اونم ناباورانه گوشی قطع کرد.اومدم خونه ساعت 5و نیم بود تا بعد اذان کلی گریه کردم جیغ زدم گفتم هرلحظه یکی میاد دم در اما کسی نبود.شب شد اولین نماز بی تو رو خوندم در حالی که از خدا تورو میخواستم مادرجون و بابایی رسیدن خونه چشام باد کرده بود وبازنمیشد کلی دلداریم دادن بمیرم بابایی دید من هیچی نمیخورم رفت ی جوجه خرید به زور چندلقمه خوردم خوابیدیم.قرار بود فردا بریم دکتر تا ببینیم اینایی که به من گفتن چی بوده چه بد شبی بود...ادامه  دارد

پسندها (2)

نظرات (2)

فاطمه ع
20 مهر 93 10:11
سلام عزیزم چی شده گلم؟؟
مامان
پاسخ
سلام عزیزم داغون شدم
فاطمه ع
22 مهر 93 8:49
الاهی فدای دلت بشم عزیزم دلم آتیش گرفتکوچولوت با کوچولوی من فاصله ای نداشت نمیدونم چی بگم خدا خودش بهت صبر بده عزیزم ان شاا.. دوباره به زودی خدا نصیبت کنهحتما خیری هست عزیزم
مامان
پاسخ
قربون محبتت بخدا دارم میسوزم دیشب اومدم ی سر به وبلاگت بزنم نیگام به سن شمار افتاد کلی گریه کردم خدا کوچولوی شما را سالم نگه داره عزیزم